وصیت من
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید...
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند...
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند
"رابرت. ن . تست "
وقتی کودکان با خدا حرف می زنند
خدای عزیز!
هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، دیدم. اون واقعاً معرکه بود
راهپیمایی تاریخی لهستانیها در سال 1943 برای پناهنده شدن به ایران
http://www.youtube.com/watch?v=vKjpIc-fDxg&feature=player_embedded#!
زندگی سرسره است.. میکنی دل از خاک...ذره ذره تا اوج میروی تا پرواز...بعد از آن بالا میخوری سر آرام...ذره ذره تا خاک
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی ست، تاخیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشت پای توست ،تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن
گاه کوچکم می بینی و گاه بزرگ نه کوچکم نه بزرگ خودت هستی که دور و نزدیک می شوی
موسیقی متن فیلم خیلی دور خیلی نزدیک :
http://velveleh.persiangig.com/Love_Theme.mp3
خداوند، آزادی را آفرید و بشر، بندگی را
پ. ن : سایز نوشته ها خوبه یا بزرگش کنم ؟
سلاممممممممممممممممم اول شدم
خوبی علیرضا؟سایز نوشته هات عالیه بزرگترشون نکن ولی به نظرم خیلی غمگینه
سلام
آدمها متفاوتند سلیقه ها هم همین طور
سلام مبارک باشه
کیف کردم نظرتو دیدم
یه شعر از مولانا اضافه کردم به آپم...
سلام از ماست
اختیار داری
چشم حتما سر می زنم
شعر های تاثیر گذاری بود دو شعر آخر (گل نداره بلاگ اسکای
)
دیدی چی شد؟ من اودفه اومدم گفتم محمد! یعنی اصلا یادم نبود علی رضا هسی نه محمد رضا
ولی خوب من دیگه عضو شدم
حالا بلاگ اسکای خوبه...اقلا اسمش خارجیه آخرشم .com داره


میگن پرشین بلاگ مال سپاهه!یعنی پارسال که زنجیره وبلاگ نویسان سبز درست شده بود همه داشتن وبلاگ میساختن من چند جا خوندم که تو پرشین بلاگ عضو نشین مال خودشونه!
عکسو یه نکته ای داره....یارو وقتی سرسره بازیش تموم شده...وقتی پیر شده...یه نگاه عجیبی به پشت سرش داره.انگار باورش نمشه....شکه شده...
نمدونم من الان رسیدم بالا یا دارم میام پایین هنوز حالیم نیست!
من پرشین بلاگ و به خاطر تغییر مدیریتش لو دادن اطلاعات اعضا به مقامات مسئول
مشکلات فنی زیاد ول کردم
به هر حال بین بد و بدتر باید یکی و انتخاب کرد